
چشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کرد و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو دیگر به شوق نمی آیمنه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو. چه نامرادی تلخی و دریغا ، چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش و دریغا،چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره ی تشویش در خانه ی خورشید ها و خاطره ها دریغا بر من،چگونه فراموش می شود؟ سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را می شناسند و نه مهربانی را و دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شوم ...
ادامه مطلب